نظافت دیوار با طعم 206
روزهای قبل از عید، به چند نفر سپرده بودم که اگر کسی را برای شستن دیوارها می شناسند معرفی کنند. اتفاقا چند شماره هم گیر آورده بودم که هیچ کدامشان تا بیست و نه اسفند حتی یک ساعت خالی هم در برنامه شان نبود! همین شد که شستن دیوارها مانده بود برای این طرف سال!
شماره را گرفتم. خانم جوان و خوش صدایی گوشی را برداشت و "روز بخیر" گفت و خواست بداند چه کمکی می تواند برای من بکند!
گفتم برای نظافت دیوارهای منزلم احتیاج به یک کارگر مرد دارم. زن جوان معذرت خواهی کرد و گفت: "چند دقیقه اجازه بفرمایید به بخش نظافت دیوار وصلتون می کنم"!!
بعد از چند ثانیه مسئول بخش دیوارشویی پشت خط آمد و مودب تر از خانم اولی سلام و روز بخیر گفت. خواسته ام را گفتم.
مشخصات خودم و آدرس و شماره ی منزل و چند سوال دیگر پرسید. از صدای صفحه کلید کامپیوتر معلوم بود دارد تایپشان می کند.
وقتی پر کردن فرم تمام شد گفت: "چه روز و چه ساعتی براتون وقت بازدید بذارم؟" باورم نمی شد به این زودی و راحتی توانسته ام کسی را برای شستن دیوارهایم پیدا کنم. بلافاصله گفتم: "فردا، همین فردا صبح، اول وقت!"
خانم جوان "چشمی" گفت و خداحافظی کرد؛ و من از این که بالاخره طلسم کثیفی دیوارهای خانه ام فردا شکسته خواهد شد، به شدت خوشحال بودم...
صبح فردا، زودتر از خواب بیدار شدم تا کارهای اولیه را خودم انجام دهم. میز و صندلی هایی که به دیوار چسبیده بودند را جلو کشیدم و وسایل نظافت را آماده کردم.
حول و حوش ساعت نه صبح بود. کنار پنجره ی آشپزخانه ایستاده بودم و به گلدان ها آب می دادم. از پنجره، 206 نقره ای رنگی را دیدم که جلوی در آپارتمانمان ایستاد. چند لحظه بعد مرد جوان خوش سیمایی از ماشین پیاده شد. بیست و هشت نه ساله به نظر می آمد. کت و شلوار طوسی رنگی به تن داشت و موهایش را به سبک جوانهای امروزی بالا داده بود. از صندلی کناری راننده کیف چرم قهوه ای رنگش را برداشت و به طرف در ساختمان حرکت کرد. جلوی در که رسید، کاغذی را از جیب راستش بیرون آورد و چیزی خواند. بعد دستش را بالا آورد و دکمه ی زنگی را فشار داد.
زنگ خانه ی ما به صدا در آمد. مطمئن بودم اشتباه زنگ زده. کمی صبر کردم شاید خودش متوجه اشتباهش شود اما دوباره و سه باره زنگ زد. آیفن را برداشتم. تا آمدم بپرسم "با کی کار دارد؟" خیلی سریع و مودبانه گفت: "از شرکت خدماتی نظافتی مصدع اوقات می شم خانم! برای بازدید منزل خدمت رسیدم!!"
گوشی را گذاشتم و ناخودآگاه به سمت پنجره آشپزخانه رفتم تا ببینم همان جوان کت و شلواری با من حرف زده یا نه. خودش بود. برگشتم و دکمه ی باز شدن در را زدم.
مرد جوان، از آن چیزی که از بالا دیدم بودم هم خوشتیپ و قیافه تر بود. انگار همین الان کت و شلوارش را از خشکشویی گرفته و کفشهایش را واکس زده. داخل آمد و دوباره سلام کرد و از این که وقت مرا گرفته عذر خواست. ایستاد وسط اتاق پذیرایی و از توی کیفش یک دفترچه ی کوچک بیرون آورد. کیف را کنار پایش گذاشت و با خودکاری که از سر جیبش برداشته بود شروع کرد بالای دفترچه چیزهایی نوشتن. پرسید: دیوار همه ی اتاقها باید شسته بشن؟
در حالیکه نمی توانستم چشم از او بردارم، بهت زده گفتم: "بله؛ یعنی نه! فقط پذیرایی!"
دوباره چیزی یادداشت کرد و دفترچه را روی میز گذاشت. دوباره درکیف را باز کرد و متری در آورد. شروع کرد به اندازه گرفتن طول و عرض دیوارها و یادداشت کردن ابعاد. وقتی اندازه گیری دیوارها تمام شد شروع کرد به جمع زدن کل متراژ و یادداشت یک سری چیزهای دیگر. کارش که تمام شد کاغذ را جلوتر آورد تا ببینم. همان موقع متراژ را با قیمت هر متر شستشو ضرب و تقسیم کرد و مبلغی که باید می پرداختم را با ماشین حساب جمع زد. هر کدام از چیزهایی که می دیدم آن قدر غیرقابل پیش بینی و جدید بودند که هر لحظه بر حیرتم اضافه می شد.
وقتی به خودم آمدم خودکارش را طرفم گرفته بود تا قرارداد را امضا کنم. همزمان هم داشت از تخفیف ده درصدی بعد از عیدشان چیزهایی می گفت! خودکار را گرفتم و امضا کردم و منتظر ماندم تا ببینم کی لباس کارش را از کیفش بیرون می آورد و شروع به کار می کند!
کاغذ را تا کرد و داخل کیفش گذاشت و نسخه ی زیری را به من داد. چند قدم به سمت در حرکت کرد و روز خوبی را برایم آرزو کرد. وقتی دستگیره ی در را چرخاند با تعجب گفتم: "کجا می ری آقا؟"
برگشت و نگاهم کرد. گفتم: "پس دیوارا چی؟"
به کاغذی که دستم داده بود اشاره کرد و گفت: "ملاحظه بفرمایید، تاریخ شستشو بالای صفحه نوشته شده!"
راست می گفت. بالای صفحه تاریخ بیست و چند روز بعد نوشته شده بود. همچنان خیره به کاغذ بودم که مرد جوان خداحافظی کرد و رفت.
اگر کاغذ قرارداد شستشوی دیوار در دستهایم نبود، باور نمی کردم همه ی اینها در بیداری برایم اتفاق افتاده است