بدون شرح
در غروبی سرد سرد میگذشت از کوی ما یک دوره گرد
داد میزد: کهنه قالی میخرم دسته دوم جنس عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم گر نداری کوزه خالی میخرم
اشک در چشمان بابا حلقه زد آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؟
.....بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا" مادر هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت: آقا سفره خالی میخرید ؟
شعر از مسعود شجاعی
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۱۰/۲۸ ساعت توسط ..:: G N N ::..
|
