در غروبی سرد سرد میگذشت از کوی ما یک دوره گرد

داد میزد: کهنه قالی میخرم دسته دوم جنس عالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم گر نداری کوزه خالی میخرم

اشک در چشمان بابا حلقه زد آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؟

.....بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا" مادر هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت: آقا سفره خالی میخرید ؟


شعر از مسعود شجاعی